|
خيلي ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو مي ترسونن.ولي من دوستش دارم چون تنهايي رو درک ميکنه |
افلاین های عارفانه و کنایی شماره (13)
به انتظار وصل تو به انزوا نشسته ام زبس که ناله کرده ام غرور خود شکسته ام تو گفته اي که صبر کن به روزگار انتظار و من به خاطر دلت دل از همه گسسته ام لباس غم به تن کنم اگر نيائي از سفر ولي نيايد آن زمان که عهد خود شکسته ام ببين اميد من شده فقط وصال روي تو ببين که من در اين جهان به جز تو دل نبسته ام
اساس زندگی بر 10چیز است اول محبت و 9تای دیگش هم گذشت
.
هر موقع که تونستی بر رو سفید کنی.پرکلاغ رو سفید کنی.آتیش رو ببوسی یه نفس عمیق بکشی اون موقع منم تو رو فراموش می کنم
یکی دلش برای ماهی می سوزه یکی دلش واسه ماهی گیر هیچ کس دلش برای تو که سر قلابی نمی سوزه
دنیا سه اصل داره1-خاطرات2-غم3-عشق.با اولی زندگی کن دومی را به خاطر بسپورسومی روتحمل کن
از شمع سه چیز اموختم ایستاده بمیرم اهسته بمیرم به پای دوست بمیرم
باز شب بر آسمان آوار شد بين ما هر پنجره ديوار شد آنکه اول نوشدارو مي نمود بر لب ما ، زهر نيش مار شد عيب از ما بود از ياران نبود تا که ياري يار شد بيزار شد ياوري ها بار منت شد بدوش دست ها آغوش نه افسار شد عاقبت با حيله ي سوداگران عشق هم کالاي هر بازار شد آب يکجا مانده ام ، دريا کجاست مردم از بس زندگي تکرار شد
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟” خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته
خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد
مي دوني بهترين دوست تو کيه؟ کسي که اولين اشک تو را ببينه دوميش را پاک کنه سوميش را تبديل به خنده کن
خلوتنم را نشکن شاید این خلوت من کوچ باشد به شب پروانه به صدای نفس شهنامه به طلوع اخرین افسانه وغروبی که در ان نقش دیوانگی یک عاشق بر سر دیواری بیدار شد خلوتم را نشکن
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
هیچ گناهی بالاتر از آن نیست که قلب کسی را بشکنی در حالیکه عشق تو را در خود جای داده است
+ نوشته شده در 86/12/25ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط لوشابی |
| ||||||